هستم برای همیشه

خرید بک لینک
تاسوعای امسالبه تاریخ 27 مرداد سال 1400چقدر عجیب بود و متفاوت !شبیه هیچ کدام از تاسوعاهای زندگی ام نبوده و نیستامسال آقاجان نبود که بعد از حلواپزون خونه ی خاله جان بریم مغازه اش.که از دیدن من مثل همیشه ذوق کنه و چشماش برق بزنه و بگه " بیا شله زرد بخور" ! جمع شیم تو مغازه و از پشت شیشه به تعزیه خوانی ها گوش بدیم و نگاه کنیم و غرق بشیم تو حال و هوای محرم و امام حسین... مرگ...خیلی تلخ تر از چیزی بوده که فکرشو میکردم... وقتی صدای نماز خوندنش، نگاه های نافذ و پر محبتش، صدایی که با اون همیشه میپرسید "پس کی مطب میزنی..." و تمام حرکت ها و حالاتش، وقتی پخش میشن تو ذهنم انگار غم شیرینی درونم شعله ور میشه...غم از اینکه تمام شد ! و فقط باید به دنیای بعد از مرگ امیدوار بود تا یکبار دیگه ببینمشو و صداشو بشنومو شیرین از اون جهت که با تمام عشق و قلبم چنگ میزنم به همه چیزهای که تبدیل به خاطره شدن و سعی میکنم اونقدری یاداوری شون کنم که هیچ وقت یادم نرن... هیچ وقت !تاسوعای امسال عجیب بودهرسال، تو روزای عزاداری، غربت و دلگیری عجیبی تجربه میکردم که امسال به لطف حضور معین جانم، این احساس خیلی کم رنگ و بی جون شده بودن.و همچنان معتقدم خدا خیلی مهربونه و خیلی پشت و پناهه بزرگیه واسه جبران همه سختی هایی که از زندگی مون به دوش کشیدیم...دو موردی که گفتم از زندگی شخصی و احوال درونی خودم بودولی مگه میشه از حال این روزهای مردمم ننوشت ؟!مردمی که با هزاران هزاران مشکل دست به یقه ان و هر روز حداقل 600 و خرده ای خانواده به سوگ عزیزان شون که تسلیم کرونای منحوس شدن، میشینن...چقدر همه چیز سخت شدهچقدر همه چی غم آلود شده ! نگاه مردم، جیب مردم، حال مردم، حتی زمین و آسمون و هوا هم بغض دارن انگار !!و خدایاچه هستم برای همیشه...

ما را در سایت هستم برای همیشه دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 53 تاريخ: دوشنبه 25 بهمن 1400 ساعت: 2:21

چهارشنبهساعت 13 و حدود 50 دقیقه ی ظهرشاید اخرین لحظات زندگی من بودهیچ وقت مرگ رو تا این حد نزدیک ندیده بودم...اگرجه اگر اتفاق میافتاد شاید تا این حد ترس و اضطراب نداشتو نزدیکی هاش، اصلا خوب نبود...خدایا مرسی که فرصت دادیمرسی که آزمون دشواری رو به خانواده و عزیزانم تحمیل نکردی و زیر سیبیلی نجات مون دادیماشین داغون شد... حیف... ولی بین خودمون بمونه خدایاخوشحالم که زنده ام !هنوز کلی کار دارمخیلی زود بود:)یکاری کردی که منه ناراضی و خسته حالا دیگه با نگاه به چشمای کسایی که دوسشون دارم، تا خوده آسمون ذوق میکنم و میدونم قدر این لحظه هارو...دوست دارم خدایامررررررررررررررررررررررسی:******* هستم برای همیشه...

ما را در سایت هستم برای همیشه دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 55 تاريخ: دوشنبه 25 بهمن 1400 ساعت: 2:21

سلام و صد سلام از ساعت 8:55 دقیقه مرکز بهداشت، محل کارم!که گاهی اونقدر خوش میگذره که گذر روزها و حتی ماه ها از دستم در میره و گاهی اونقدر مضخرف و فرساینده میگذره که از ساعت 7:30 صبح که ورود میزنیم تقریبا 12 سال طول میکشه تا ساعت 2:15 بشه و خروج بزنیم !خوبیش اینه که میگذره ! سخت یا آسون، همچنان میگذره !و من امروز واسه اولین بار روزهای باقی مانده مو شمردم :)123 روز تا روز پایانی درج شده در حکم ! ولی با احتساب مرخصی های عزیزدلم، تقریبا 95،96 روز دیگه خلاص میشم :))این عجله واسه تموم شدن هر چیزی از عادت های بد منه! چرا که ته اش هیچی نیست و من میمونم و حضرت رزیدنتی! ولی تا حدی بسیار زیادی نفس خواهم کشید واقعا ! مخصوصا که الان آذرماهه و 6 صبح بیدار شدن و منتظر آقای راننده موندن (با اینکه هنوز برف و بورانی نشده و میشه با ماشین رفت ولی بعد از تصادف زحمت ما رو دوش سرویسه) طوریه که انگار ساعت 2 شبه و میخوای با مینی بوس قرمز گلی بصورت شب رو بری سفر !! و اینکه با دهن باز و گردن کج و کمر خشک شده چطور تو مسیری 50 دقیقه ای (درحالیکه اتومبیل سواری 25 دقیقه ای میاد) میخوابیم و با چه حال زار و نزاری اون ور جاده پیاده میشیم و میایم این سمت و ورود میزنیم و وارد اتاق تاریک و بوگندومون میشیم، بماند !! حالا شما تصور کن تو اون حالت که چشات یکی در میون بسته میشه و خمیازه پشت خمیازه، چنتا مریض در میزنن که ببخشید از نصف شب اومدیم نشستیم به انتظار تو !ولی خوشحالمخداییش خیلی خوشحالم چرا که تو هر کار و شرایط دیگه ای غیر از اینجا بودم، هیچ وقت این چیزا رو تجربه نمیکردم! شناخت آدما و همکارا ، جو اداری و کارمندی، برخورد با دهاتی هایی که اغلب شون خیلی مهربون و دل گنده و صادق ان و ....خدایا مرسی هستم برای همیشه...

ما را در سایت هستم برای همیشه دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 102 تاريخ: دوشنبه 25 بهمن 1400 ساعت: 2:21

صفحه بندی